چقدر خوب در و تخته جور هم شده اند
تو آس و پاسی و من از تو آس و پاس ترم
درست آخر پاییز شصت و دو یا ... نه!
تو بی حواسی و من از تو بی حواس ترم
من و تو گمشده ایم و غریب و گنگ ولی
تو بی هراسی و من از تو بی هراس ترم
عجیب نیست که در چشم زاغ شهر فرنگ
تو بی کلاسی و من از تو بی کلاس ترم
من و تو را چه به عشق و ترانه و گیتار
تو کنترباسی و من از تو کنترباس ترم !
من و تو یک خبر کهنه ایم، سوخته ایم
تو بی اساسی و من از تو بی اساس ترم
میان دفتر بی محتوای " گینس" هم
تو ناشناسی و من از تو ناشناس ترم!
***
چقدر "تر" شده ام زیر چتر تو افسوس
تو ناسپاسی و من از تو ناسپاس ترم
۱۰ هشت ۸۸
درست حدس زدی این ســــراب بی آب است
درست حدس زدی گرچه تشنه بی تاب است
درست حدس زدی شب به خــواب می رود و
کنار بستــــــر او باز مـــــــــــاه بی خواب است
درست حدس زدی بــــــــــــــرگ زرد می افتد
برای دختــــــر پاییز، شــــــــــــــــرم آداب است
درست حدس زدی این سکـــــوت یعنی مرگ
و مرگ لحظه نابی ست، حیـــــــف نایاب است
درست حدس زدی کارِ نوشـــــــــدارو نیست
شهید آخر قصه همیــــــــــشه سهراب است
اواخر مهر و اوایل آبان ۸۸
كي شعر تر انگيزد، خاطر كه حزين باشد ...
عمق کوههای چهارمحال و بختیاری
۱
۲ 
۳ 
۴ 
هتل سیاه چادر
۵ 
عروسی
۶ 
عروس
۷ 
رنگ ها
۸ 
۹ 
باقی عکس ها در ادامه مطلب
(لازم به تذکر: عکاس همه این عکس ها یک نفر نیست )
به یاد شما جشن تولد گرفتیم
و شمع ها را فوت کردیم
که چشمی اشک هایشان را نبیند !
سوم مرداد ۸۸
شب میلاد سید جوانان اهل بهشت (ع)
_ بیست و دو خرداد بود. روز انتخابات. پياده مي رفتم توي خيابان جمهوري به سمت تقاطع كارگر. خلوت بود. همه رفته بودند راي بدهند! ده٬ بیست قدم جلوتر مردي داشت از عرض خيابان رد مي شد. يك كيف دستش بود. قبل از عبور دست كرد داخل كيف و چيزي ازش بيرون آورد و داد به يه رهگذر. بعد موتور سواري رو متوقف كرد و به اونم از همون چيز داخل كيفش داد و بعد رفت اون طرف خيابان. موتور سوار هنوز ايستاده بود كه رسيدم نزديكش. چيز ياد شده cd بود. cd تبليغاتي ميرحسين! متعجبانه از موتوري پرسيدم cd چيه ؟! تا منو ديد جا خورد و cd رو هل داد تو كيف كمريش و گفت هيچي! تو همين حين موبايل تو جيبم رفت رو ويبره. راه افتادم تا به تلفنم جواب بدم كه ديدم موتوري به سرعت عرض خيابون رو رد كرد و رسيد به توزيع كننده كه حالا داشت به سه نفري كه تو ايستگاه اتوبوس نشسته بودن، cd مي داد. يه چيزايي بهش گفت و با دست منو نشون داد كه داشتم با گوشي صحبت مي كردم. توزيع كننده جلدي پريد ترك موتور و دبرو كه رفتي !
_ فرداي انتخابات خيابان وليعصر محل درگيري بود و استفاده از حمل و نقل عمومي و خصوصي عاقلانه به نظر نمي رسيد. از خدا خواسته و طبق عادت هميشگي خيابان وليعصرو از سر نيايش پياده راه افتادم به مقصد سه راه جمهوري. هرچند تو اون اوضاع اين راهكار عاقلانه كه نبود هيچ نوعی ديوانگي بود اما ديدن صحنه هاي موجود در خيابان جداي از ارضاي حس كنجكاوي بدرد آينده كاري ام مي خورد. هنوز مونده بود تا پارك ساعي. از يه نقطه بحراني خيابان تازه عبور كرده و به منطقه خلوتي رسيده بودم. از مقابل سه جوون سبزآلود عبور كردم كه مشغول بستن سر و صورت و تعويض لباساشون با هم بودند! يكي از سه نفر ساعد دست راستش رو گچ گرفته بود با توري سبز و البته چند لكه خون زير توري و روي گچ. رد شدم. ده قدمي نشده بود كه صداي شكستن شيشه اومد. دو نفر از اون سه نفر با چند قلوه سنگ و پاره آجر به بانك اون طرف خيابان حمله كرده بودند. شيشه بانك تا حدودي مقاومت مي كرد اما دو جوون سبزآلود به ذخيره لجستيكشون رجوع و پاره آجر هاي بزرگتري انتخاب كردند. يكيشون با قدرت تمام پاره آجر رو پرت و شيشه بزرگ بانك رو شكست. با همون دست گچ گرفته!
_ نمي دونم چرا فكر مي كردم نبايد براي من اتفاقي بيافته. به جاي سنگ و چوب و دستمال سبز كيف دانشجويي دستم بود و البته اتفاقن قيافه تابلويي كه شبيه بسيجي ها باشه هم نداشتم. پس قاعدتن براي چنين كسي كه خيلي عادي داره پياده رو رو گز مي كنه از هر دو طرف مشكلي پيش نمياد كه اومد! اونم باتوم پليس. سه چهار روزي بيشتر اثرش رو بازو و كمرم نموند اما تا همين اواخر چهره مامور ضارب مدام جلو چشم بود. طفلك... يكي ديگه تو بازي جر زده بود بجاش يكي ديگه نقش آدم بده رو بازي مي كرد!
_ بازم به سرم زده بود وليعصر بحران زده رو سياحت كنم. پياده. وسطاي مسير ونك و توانير سر يه كوچه حدود صد نفري داشتن آتيش بازي مي كردن. دختر و پسر. توي كوچه مشرف به گردهمايي مربوطه هم عده معدودي از همسايه ها دلسوزانه نوباوه هاشون رو تماشا مي كردن. وسط معركه چند نفر قلچماق سر و صورت پوشيده هر از گاهي يه تابلو راهنمايي رانندگي يا صندوق صدقه رو از بيخ مي كندن و ميون هلهله جمع مي زدن زمين و بعد با افتخار نعره مي كشيدن عين صحنه اي كه گلادياتورا تو كلوزيوم تماشاچيارو به وجد مياوردن. بعضي وقتا يكي از اون وسط جدا مي شد و ميومد تو كوچه و رو به دخترايي كه از پنجره ها شون تماشاچي بودن فرياد مي زد و امكانات لجستيك طلب مي كرد. بعضي وقتام طلبه نيروي تازه نفس مي شد! كنار من ـ سر كوچه ـ پسر جووني بود كه داشت با موبايلش از صحنه فيلم مي گرفت. دخترجووني هم هر از گاهي از قائله جدا مي شد و نفس نفس زنان ميومد پيش پسره، دل و قلوه و بعد مي رفت قاطي بقيه. يه موتوري از همه جا بي خبر از راه رسيد. ريش داشت. يكي داد زد بسيجي. سي چهل نفري ريختن سرش تا مي خورد٬ زدنش. اونقدر كه خون بالا بياره. كاسكتشو گلادياتورا وسط معركه زدن زمين. موتورشو هم. شور و حالي به پا شده بود. معلوم نشد كجا بردنش. دختره نفس نفس زنان در حالي كه داشت روسري شو دوباره مي كشيد رو سرش اومد پيش پسره. گفت آخيش زدمش. يه لگد زدم بهش كثافتو. پسره هميونطور كه داشت با موبايلش ور مي رفت گفت خيل خب بسه بريم. دختره گوشش بدهكار نبود. نفس تازه كرد و دوباره رفت قاطي گلادياتورا !
_ حيف بود نماز جمعه به اين جالبي رو از دست بدم. خستگي سفر كاري رو بي خيال شدم و مستقيم از فرودگاه رفتم دانشگاه. ديدن "نمازجمعه اولي ها" بامزه بود. البته بيشترشون به خيال اينكه نماز ظهر جمعه دقيقن ظهر جمعه شروع مي شه دير رسيده بودن و داخل صحن اصلي جا نشدن. كنار محل اصلي تو محوطه زير آفتاب يه جايي برا نشستن پيدا شد. بغل دستيا بيشتر سبزآلود بودن. قياقه هايي كه تا عمر دارم حضورشون رو تو نماز جمعه فراموش نمي كنم. بعييده خودشونم فراموش كنن! سخنراني پيش از خطبه ها كلافه شون كرده بود. فكر مي كردن كه يه جور وقت تلف كردن عمديه. از يه جايي به بعد شروع كردن به شعار دادن و سر و صدا كردن تا شايد سخنران رو منصرف كنند. يا حسين مير حسين، برادر شهيدم راي تو پس مي گيرم، خميني كجايي موسوي تنها شده، مرگ بر روسيه، مرگ بر چين. یه بارم ندا اومد که اشکاور زدن. در عرض چند ثانیه نماز جمعه محوطه دانشگاه تهران به قهوه خونه بدل شد. دود سیگار بود که از هر سبزی بلند شده بود. دور و بر ما هم بازار نذر و نیاز "کاپیتان بلک" داغ بود. این یعنی اینکه نمازگزاران وحدت بخش از قبل فکر همه چی رو کرده بودن و محض احتیاط! سیگاراشونو با خودشون آورده بودن. قبلنا هروقت قرار بود آقاي هاشمي خطيب جمعه باشه، همين كه ميومد نمازگزارا شعار مي دادن: "خامنه اي زنده باد، هاشمي پاينده باد" اما ايندفه مشتری های همیشگی نماز جمعه به جاش گفتن: خوني كه در رگ ماست هديه به رهبر ماست٬ سبزیام كه داخل جاشون نشده بود و تو محوطه دور و بر ما بودن شروع كردن به شعار دادن : "موسوی زنده باد٬ هاشمی پاینده باد" ! صداي خودشون باعث مي شد كه صداي خطيب رو نشنون. يهو يكي داد زد: بلندگو بلندگو! منظورش اين بود كه بلندگو ها عمدن قطع شده كه صداي آقاي هاشمي به طرفداران موسوي نرسه! جمعيت يهو فرياد زد بلندگو بلندگو. مدام تكرار كردن اما نتيجه اي نداد. تا اينكه چند نفري هيس هيس كردن. همه كه ساكت شدن صدا به خوبي شنيده مي شد. يكي از ليدرا براي اينكه كم نياورده باشه فرياد زد: دوستان ساكت باشن كه همين يه ذره صدا رو هم بشنويم! خطبه ها كه تموم شد خيلي از سبزيا رفتن، هر چند كه بعضياشون آموزش نماز جمعه هم ديده بودن! اونام كه موندن بيشترشون حوصله نماز عصرو ديگه نداشتن.
***
_ هفته قبل پروزامون به سمت ياسوج لغو شده بود. اين هفته بليط شيراز رو گرفتيم كه نزديك ياسوجه. تا پاي پله هاي هواپيما رفتيم اما برگشت خورديم. يكي از خدمه فرودگاه گفت نقص فنيه، حل ميشه. حل شد. نيم ساعت بعد حل شد. پرواز كرديم. همون موقعي كه هواپيماي كاسپين پرواز كرده بود.
احسان مي گفت چيزي ازشون باقي نمونده بود جز تيكه پاره هايي كه به اندازه يه كف دست هم نميشدن؛ مثل انگشت يه بچه چهار٬ پنج ساله كه از لاك قرمز ناخنش مي شد فهميد دختر بوده .
احسان مي گفت سر جمع تيكه پاره ها پشت يه آمبولانس و يه وانت جاشد. احسان نشسته بود پشت وانت. روي بقاياي كشته شده ها مشمع انداخته بودن. مي گفت باد زد و مشمع رو بلند كرد. مي گفت طاق باز رو به آسمون خوابيده بود روي مشمع ... روي تيكه پاره ها ...
گفتم هيچ بعييد نبود كه تو بشي نگهبان تيكه پاره هاي من ...
به نظرم اين حديث ايهام جالبي داره:
اگر مردم از رحمت خدا به مسافر آگاه بودند، بار سفر مي بستند. پيامبر اكرم (ص)
به قول دوستی این غزل حرام شد و به قول خودم شهید! حالا کار اغتشاش گران بود یا امنیتی ها نمی دانم. علی ای حال با تاسی به عبارت مالوف "یاد امام و شهدا که دل می برد تا به کجا" می شود باز هم مرورش کنیم:
ضرب الاجل
حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را
حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را
حالا که باب استخاره سوره نحل است
برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را
بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم
نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟
بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند
کی می بُری آقا دماغ این دغل ها را ؟
کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان ...
شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را ! *
ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست
آتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را
***
آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش
پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را
_______________________________
* اصلا چه حاجت لشگر کور و کچل ها را !
سه شنبه 29/2/88
تا جمعه 1/3/88
و مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین
نیمه شب بود یا اوایل شب! تلویزیون داشت حافظ دکلمه می کرد و چهچه می زد. هوای حافظ کردم. فال که نه اما تورق هم نبود. بیت اول ... ناخودآگاه گوشی را برداشتم تا به هاشم زنگ بزنم. نزدم گفتم سرش شلوغ است. شاید هم دیر وقت بود!
***
بر نمی داشت. یک بار٬ دو بار٬ سه بار ... پیامک زدم:
هاشم جان به دکتر بگو امشب آخر نطق تلویزیونیش این شعر حافظ رو بخونه:
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
برای اطمینان هم که شده دوبار فرستادم.
***
شب با بچه ها میدان فلسطین مسجد امام صادق (ع) پای منبر حاج آقا پناهیان بودیم که پیامک زد: "چشم آقا جون". برق از چشم هام پرید. یعنی هاشم در آن بلبشو پیام را خوانده بود ؟ رسانده بود به دکتر ؟ پسندش شده بود ؟ ... حاج سعید داشت یستشیر می خواند.
***
آمدیم دور میدان. برنامه روی پرده پخش می شد. الهم عجل لولیک الفرج والعافیه .... گفت و گفت٬ نمودارها را مقایسه کرد و لبخند زد. جامپ کات. ... و اما به قول خواجه شیراز:
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
هلهله بلند شد.
کیفورم. به لاندازه همین سر سوزن نقشی که در تاریخ بازی کردم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو واسه امروز نگه داشته بودم:
ضرب الاجل
حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را
حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را
حالا که باب استخاره سوره نحل است
برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را
بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم
نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟
بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند
کی می بُری آقا دماغ این دغل ها را ؟
کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان ...
شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را ! *
ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست
آتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را
***
آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش
پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را
_______________________________
* اصلا چه حاجت لشگر کور و کچل ها را !
سه شنبه 29/2/88
تا جمعه 1/3/88
پیشنوشت: اینجا
برای ما که ظاهرن این کاره ایم٬ " آن فیلم که از هنر بری بود ـ طوفان شن شمقدری بود " شعر آشناییست! در بین هم صنف های ما تمسخر افرادی مثل جناب شمقدری مُد است و نشان هنرمندی و روشنفکری و در عین حال کاردرستی!
اما من حالا می خواهم این تابو را بشکنم و بگویم:
احسنت آقای شمقدری احسنت
حکمن خیلی ها که این تیتر را می بینند می گذارندش به حساب تعصب من روی یک کاندیدا اما اشتباه می کنند چون من ۳ فیلم قبلی شمقدری برای دکتر را هم دیده بودم اما هیچ وقت واکنش خاصی نشان ندادم. دوستان که واقفند.
تمام فیلم های تبلیغاتی ساخته شده در این دو دوره یک طرف و صحنه باغچه در فیلم شمقدری یک طرف. باید مجیدی بیاید و لنگ بیاندازد با آن انتخاب بازیگرش.
دوربین خانه ای معمولی را نشان می دهد. رییس جمهور با تی شرت و شلوار گرم کن سه خط در را باز می کند. داخل می شویم. در حیاط دیدنی قابل توجهی نیست جز یک باغچه. رییس جمهور سبزی خوردن خانه را خودش پرورش می دهد. خوب هم وارد است. گیشنیز٬ جعفری٬ تره٬ ترب.
نشان دادن صمیمیت و سادگی رییس جمهور خوب است. دلنشین است اما کار شاقی نیست ( هر چند که در سایر فیلم ها همینش را هم نمی توان دید. دلیلش هم واضح است چون مشکل از سوژه هاست! ) خوب سادگی و صمیمیت را دیدیم بعدش ؟ رییس جمهور کنار باغچه می نشیند. کم کم حرف از علف های هرز می شود. علف هایی که خودشان را شبیه "ریحون" می کنند و لابه لای ریحان ها خودشان را مخفی می کنند. رییس جمهور می گوید تشخیص شان برای ناواردها سخت است و بعد از مضرات این ریحان نماها حرف می زند. بعد دست می برد لای "سبز"ی ها و "سبز"ی های قلابی را می کند و به دوربین نشان می دهد و بعد کنار باغچه رها می کند. این تمام حرف باغبان است.
گفت :
واقعاَ متا سفم برای نظام جمهورى اسلامى و همچنین برای رهبریت که به قول آقاى رئیس جمهورى فعلى 24 ساله که منافع مملکـت از دست رفته و حق مردم خورده شده .
و شورای تشخیص مصلحت نظامی که با اظهارات (افشاگری ها ) آقای رئیس جمهور مشروعیت و اعتبارش را از دٍست داد.
و حآل اینکه اگر منافع آقای رئیس جمهور براى چهار سال دیگر در خطر نمی افتاد معلوم نبود که ایشان کی این به اصطلاح شجاعت رآ به خرج مى داد.
کاش به جاى اینکه براى باقى ماندن در مسند قدرت آنقدر زور بزنیم حداقل تاکتیک سیاسی بهتری را انتخاب می کردیم .
تا امروز مردم بین افشاگری ها ر,یس جمهور و سخنان امروز رهبر که هر چهار کاندیدا یک هدف دارند دچار شبهه و تناقض نمی شدند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم :
و پیشنوشت: اینجا
دو ماه پیش بود. یکی از دوستان گفت برای تصویر برداری در ستاد موسوی ۵۰۰۰۰۰ تومان - یک ماه٬ حاضری ؟ خندیدم.
یک ماه بعد از دو ماه پیش بود. مسئول سمعی و بصری ستاد دانشجویی احمدی نژاد گفت شما که دانشجوی دانشکده صدا و سیمایی نوار خام تصویر برداری صلواتی سراغ نداری در مضیغه ایم ؟ خندیدم.
از آنجایی که "سعی" می کنیم سیاستمان عین دیانتمان باشد:
از رونق بازار فلج گفت و بعد ...
از دشمن و دوزاری کج گفت و بعد ...
یک لحظه سکوت و بعد با چشمانش
عجل لولیک الفرج گفت و بعد ...
ای کاش به تو رای نمی داد کسی
تا وقت کنی به خویش قدری برسی
اینگونه شبانه روز در کار و تلاش
ترسم به چهار سال دوم نرسی!
با آمدنت امید را فهمیدیم
معنی غنی عید را فهمیدیم
تو رای بیاری و نیاری با تو
ما معنی روسپید را فهمیدیم
خوب است که هی به کار مردم برسی
از خواف نیامده به جهرم برسی
رحمی به خودت بکن که حتی المقدرو
تا آخر چار سال دوم برسی !
بگذار مدام غیبتت را بکنند
تحقیر مرام و هیبتت را بکنند
هر چند که ناخواسته اما تسهیل
اسباب صعود قیمتت را بکنند!
برای مردی از جنس مردم
سحر سه شنبه ۵ خرداد ۸۸
یک شیر درنده و یکی پاکتــــــی است
پولدار یکی و دیگری پاپتـــــــــی است
در عالم رویا فقـــــــــــــــط آقای پلنگ
با اینکه پلنگ است ولی صورتی است!
۲/۳/۸۸
نقاره می زنند همیشه برایـــت غروب ها
تا بشنوند نام تو را سنـــگ و چـــــوب ها
پرواز می کنند به طوف حریمت کبــوتران
دور از هجــــــوم هلهله ی دارکـــــوب ها
جاریسـت حس حور و حریری در این هوا
می شوید آنچه مانده به جا از رسوب ها
خوبان آشنــــــــا همه اینجـــــا غریبه اند
گم می شوند در رکاب طلا نقره کوب ها
***
این بود مشق آخر انشاء کلاس هشت
آقا نوشتی اسم مرا زیر خــــــوب ها ؟
پنجشنبه و جمعه
۱۰ و ۱۱ اردیبهشت ۸۸
مشهد مقدس ـ حرم ـ صحن آزادی
برای از تو ســــــــــــرودن بهانـــــه کم دارم
قبـــــــــول، من غزل عاشـــــــقانه کم دارم
تو لیلی منی امـــــــا به من نگو مجنــــــون
منی که "دیـــو"م و پسوند " آنـــه" کم دارم
به جــــــــرم جلد تو بودن اسیـر این قفسم
برای تبرئــــــــــه ام دام و دانــــــــه کم دارم
بسان تیـــــــــر نشستم به چلٌهی عشقت!
ولـــــی برای رهایی نشانـــــــــــه کم دارم
"بسان تیر ... "چه توصیف عاری از هنری!
غزل به اوج رساندم، ترانــــــــــــه کم دارم!
بیا و بگذر از این شاعر گزافه ســـــــــرا ...
27 و 28/1/88
پاورقی:
یک بیت از شیخ اجل جبران مافات غزل:
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشق بازی دگر و نفس پرستــــی دگر است
امروز هوا کمی بهاری شده بود
در مجلس باغ خواستگاری شده بود
از باد، نهال تازه آبستن شد
تا صیغه رودخانه جاری شده بود
لحظاتی پس از تحویل سال
لوکیشن عطر نمناک حیات
جلسه نمایش و دفاعیه فیلم کوتاه

عطر نمناک حیات
نویسنده و کارگردان: میم . ب . مهاجر
استاد راهنما: محمد مهدی عسگر پور
اساتید داور: احمد رضا معتمدی - محمود اربابی
سه شنبه - 20 اسفند 87 - ساعت 10:30 - آمفی تئاتر دانشکده صدا و سیما
( خیابان ولی عصر، ابتدای اتوبان نیایش، جنب پردیس سینمایی ملت )
دوستانی که تمایل به حضور دارند هر چه سریع تر
در یک کامنت اسم کاملشون رو اعلام کنند
تا برای ورود به دانشکده آفیش بشن.
(شرمنده دیگه حراست دانشکده ما شوخی موخی نداره ! )
آيِههايِ بيرَمَق
نه اينــكه اين دِلِ تنگـــمْ هوايـــيِ تـو نبـــود
كه وصل، مَرهـمِ زخـمِ جدايـــــيِ تو نبـــود
تمـــــامِ هستـيِ مـن، آيـــههايِ بيرَمَقيــــست
كه در خـورِ نَفَحــــــــاتِ خداييِ تو نبــــود
نَفَس نَفَس پُـرِ عطرِ تو بــود سينــهْ ولــــي
قَفـَــس مناســـــبِ روحِ رهايـــيِ تــو نبــــود
برايِ" مــا " شـــدنِ ما ، ضميرِ"من" كُفـْــوِ
ضميرِ مُنفَـرد و تكْ هجـــاييِ " تو" نبـــود
تو مي روي كه كمي بشكَنَـد، كه آب شــود
دلي كه نـــــــذرِ تو بود و فداييِ تو نبــــود
دلي كه از تو چه پنهان، دو روزه ميپوسيد
اگــر كــه خاطـــرهيِ آشنايـــيِ تو نبــــود
غروبِ سوم تا 3 ِبامدادِ پنجمِ بهمنِ 87
خنديد به قابِ عكسِ خاليِ خودش
البته به فيگورِ خياليِ خودش
از نو كه به قابِ خاليِ خود زُل زَد
گرييد برايِ پُزِ عاليِ خودش !
22/10/87
سلام سینما
خداحافظ نت
نگران نباشین اگه خدا بخواد، فقط مدتی کوتاهی سعادت دیدار همو نداریم!
وعده دیدار ( اگه حالشو داشتید ): قطعه سپید
یا علی
حالم بد است، خستهتر از اين نميشوم
از غم گذشته است كه غمگين نميشوم
هر شب دو قطره اشك نوشتند نسخه را
تا صبح گريه كردم و تسكين نميشوم
تـــــا صبح زيرِ بارِ نگـــاهِ غريبـــهاي
تسليمِ پلكِ خسته و سنگين نميشوم
در حيرتم از اين همه تاب و توان ولي
ماندم چگونه كافر و بي دين نميشوم
از هيچ كسي گلايه ندارم به غيرِ مرگ
گوشم پر است وعده و تلقين نميشوم
هرچند تازگي شده بازيچه مرگ هم
نه! دلقكِ مراســـــمِ تدفين نميشوم
آب طلـب نكــرده اگر چه مــــراد بود
ديگر به هيچ حادثه خوشبين نميشوم
***
اين روزهــــــا كه مي گذرد با بهانهاي
كز مي كنم كناري و ...
17 تا 24 آبان 87
آهو
نالید به پای دام: یا هو، آهو
با سینه مملو از هیاهو، آهو
صیّاد نشست روی زانو، لرزید
خِجلت زده از ضامن آهو، آهو
جمعه 2/10/84
يه كار قديميه، فقط محض رضاي اين روزها ...
./ گفته اند " تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد"، قبول.
./ گفته اند " زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد"، قبول.
./ گفته اند " دو صد گفته چون نيم كردار نيست"، قبول.
./ گفته اند، گفته اند، گفته اند، ... قبول، قبول، قبول.
./ ميخواهم بگويم ( بنويسم ) ... از اين به بعد ... نه فقط با شعر.
./ قبول ؟
تقديم به همون!
همه گفتند شعرش روح دارد
و روحي خسته و مجروح دارد
همه گفتند اما نه ... نديدند
دلش پروندهاي مفتوح دارد!
87/7/20
( خانم راحمه شهرياري با همين رديف و قافيه دوبيتي ديگري دارند )
فایل صوتی شعر خوانی میم . ب . مهاجر در
شب شعر ولايت
با حضور استاد سبزواري و استاد قزوه
دانشكده صدا و سيما
نيمه خرداد 84
( برای دانلود باید روی لینک "اینجا" کلیك کنید تا صفحه ی جدیدی از سایت
4shared.com ایجاد شود. سپس روی آیکن download now كليك نماييد )
تنها، بهانه هاي شما يك فدك نبود
قولِ شما و فعلِ شما مشترك نبود
باور نداشتم من از اول به دينتان
در مرگِ گرگِ مدعيِ توبه، شك نبود
يك روز پاي سفرهي اين خانه، روز بعد
انگار شرمِ حرمت نان و نمك نبود
يك دم شكست چيني تنهايي كسي
يك روز، روي نازكش حتي ترك نبود
از آن به بعد از همه دنيا حجاب كرد
نه! ضرب شصتتان به گمانم بدك نبود!
مي شد گذشت از سر تقصيرتان اگر
جاپاي ميخ بر سر اين سينه حك نبود
هرچند جز بهار در دلِ تقويمِ هجريش
فصلي براي پر زدن قاصدك نبود؛
رفت و طلسم كرد زمين، سنگ مدفنش
سنگي كه جز خداي شما را محك نبود
87/3/18
سحر سوم جماديالثاني 1429